حتی یک نفر (داستان کوتاه)
...................
ادامه نوشته
دستش را روی پیشانی ام گذاشت، به آشپزخانه رفت و گاز را روشن کرد. از روی اپن روشنایی گاز را دیدم که روی سقف آشپزخانه افتاد. بعد آمد توی مبل چرمی کنار اتاق فرو رفت. پاهایش را روی هم انداخت.
.....................
«منیژه، گوش کن، اگه مردم، اگه مردم... فکر می کنی برم بهشت یا جهنم!؟»
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۸۸ ساعت توسط یک نفر
|